کتاب را عصر آشنایی هدیه (قرض؟ هنوز هم مطمعن نیستم) داد و من تا رسیدم خانه گوشه ی مبل کوسن و پتو چپاندم و کتاب را دست گرفتم. از صفحه ی پنجاه به بعد بی وقفه اشک ریختم. این در حالی بود که سهمیه ی گریه ام برای امروز را مصرف کرده بودم. صفحه ۷۵ و ۷۶ نفسم بالا نمی آمد. افتادم به جان خودم هر منبع انگلیسی زبانی که چیزی از ریچل کوری نوشته بود را تورق کردم مقاله ای که گاردین ۵ سال پیش نوشته بود را در حالی میخواندم که ناخنهای دست چپم را میجویدم خشم و استرس موریانه شده بود رفته بود غیرقابل دسترس ترین نقطه ی مغزم و من حاضر بودم برای رهایی سرم را آتش بزنم. بعد از حافظه ی نوشتاری نوبت حافظه ی تصویری ام بود که باید کبریت میکشیدم. یوتیوب را باز کردم. هیولای ساده انگار قهرمان ساز درونم یک ویدیوی ۹ دقیقه ی را خوراک قرار داد و من دختر حدودا ۱۲ ساله ای شدم که از فقر حرف میزد و از اینکه بخش قابل توجهی از ادمهایی که با کمتر از یک دلار در روز، روزگار میگذرانند بچه اند. پایین تر فیلم یک ساعته ای بود که ادم خوش حوصله ای همه ی فیلم های موجود را کنار هم چیده بود و برای زمینه هم موسیقی مناسبی پیدا کرده بود ولی من وقتم را روی دیدن نسخه ی زبان اصلی نمایشنامه گذاشتم البته که پاره پاره بود و راوی با لهجه ی عجیبی شخصیت ریچل را توضیح میداد صداها و بازی ها دور بود گنگ. یوتیوب پرتم کرد به “death of an idealist(2004) “
برچسب:
نویسنده: شیدا باقری
تاريخ: يکشنبه
19 آذر
1396 ساعت: 19:01